کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

love=hamed
ای آخرین بهانه در گریه شبانه
قلطیده همچو شبنم در بستر ترانه
تو رمز عشق نابی در بتن هر جوانه
ای در نگاه گرمت فریاد عاشقانه
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر
 
ای خود پرست مغرور تندیس عشق من باش
ای با من و ز من دور خورشید شب شکن باش
بگذار تا که از عشق با تو نفس بگیرم
یا اینکه پیش چشمات از عشق تو بمیرم
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر

تو آینه نگاهت تصویر عشق رو بگذار
شاید مرا ببینی در قاب روی دیوار
بگذار تا که از عشق با تو نفس بگیرم
یا اینکه پیش چشمات از عشق تو بمیرم
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر
میخواهمت میخواهمت زهری اگر دردی اگر
سرتا بپا در آتشم کوه یخی سردی اگر

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 9:32 توسط نگار| |

love=hamed 

هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد

                         ***************************************

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد كرد

                      *******************************************

من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها 

                    **********************************************

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

                    *****************************************

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

                      *****************************************

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را               

                    *****************************************

رفتم ،مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه وجنونم كشانده بود

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 13:31 توسط نگار| |

love=hamed

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

بسوی ابرهای تیره پرزد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زطوفان صدای بی شکیبم

بخود لرزیده، در ابری خزیدند

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد

ز خاک ره،درون حوض کوثر

خدا در خواب رؤیا بار خود بود

بزیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلکهای نقره آلود

دریغا،تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل

به روی دیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا میخواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد میزد از سر درد

بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟

من اینجا تشنهء یک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائی

مگر چندان تواند اوج گیرد

صدائی دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از "صدا" دیگر تهی بود

ولی اینجا بسوی آسمانهاست

هنوز این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟

من او را دوست دارم ، دوست دارمش

*******************************************

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطو بت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 10:19 توسط نگار| |

love=hamed
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
…..
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
*************************************************
اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود
***********************************************
ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت
نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت 10:49 توسط نگار| |

 

love=hamed

                                                       خداونداپریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

این شعر را عده ای به کارو و عده ای به شریعتی نسبت دادند

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/24ساعت 14:44 توسط نگار| |

 

love=hamed 

مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم

*********************************************

 باشیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم

*********************************************

هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

***********************************************

آنچه می خواهیم نیستیم وآنچه هستیم نمی خواهیم ، آنچه دوست داریم نداریم و آنچه را داریم دوست نداریم ، وعجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن نیازی به شمردن ندارد

**************************************************

هر کس گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست ،

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

" در آغاز هیچ نبود ، کلمه ای بود و آن کلمه خدا بود "

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

************************************************ 

شرافت مرد همانند بکارت دختر میماند ،که اگر یکبار لکه دار شود دیگر قابل جبران نیست 

******************************************** 

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/17ساعت 13:46 توسط نگار| |

 
love=hamed
 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
************************************************* 
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
************************************************ 
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
*************************************************** 
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
 *************************************************
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
************************************************** 
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
          
          
نوشته شده در سه شنبه 1390/03/03ساعت 15:42 توسط نگار| |

love=hamed

هیچوقت ،
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد !
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی ،
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آوری از رنگ ها
ناپدید ماند...

***************************************************************

گُل
...
گُل را تو گُل گفتی
و گُل،
گل شد...
ورنه
گُل نباتی بیش نبود،
روئیده بر کناره ی جاده های قول و قرارها
مشتاق نورُ
رزقُ روزی خویش

**************************************************************
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

***************************************************************

به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟

******************************************************************

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت...

******************************************************************

دیگر
نه از خدا خواهم گفت
و نه از عشق...
تو از هر گفته ای گویاتری!

*****************************************************************

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/21ساعت 15:13 توسط نگار| |

love=hamed

معلم پای تخته داد می‌زد

 
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسی‌ها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند؛
وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اینکه بیخود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،
تساوی‌های جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانا بر روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود؟
و آن سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست...»
نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 13:31 توسط نگار| |

love=hamed

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
یك شب ستاره های تو را دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

فریدون مشیری

از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل
هیز و هرزه‌گرد، ضد اهل درد
گشته زین در آن، در مدار دل
بی‌شرفتر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار، کار و بار دل
خجلتم کشد پیش چشم از آنک
بوده بهر من در فشار دل
دل به هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل
عمر شد حرام، باختم تمام
آبرو و نام، در قمار دل
بعد از این ضرر، ابلهم اگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم گر دگر رسیم
دل به کار من، من به کار دل
داغدار چون لاله‌اش کنم
تا به کی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کنم
کور، چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم من
خوشدلم از این انتحار دل
عارف این قدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل

نوشته شده در یکشنبه 1390/01/21ساعت 0:20 توسط نگار| |


Design By : Night Skin